زبان «ایرانچه‌ای» در سمرقند!

زبان «ایرانچه‌ای» در سمرقند!
حسن قریبی
رئیس پژوهشگاه فرهنگ فارسی ـ تاجیکی در تاجیکستان
(سفر به ازبکستان، سمرقند)

می‌گفت: «در سمرقند یک زبان ایرانچه‌ای هم داریم.» پرسیدم: «منظورت زبان فارسی است؟» جواب داد: «نه، زبان ما فارسی است، اما آن‌ها ایرانی‌ هستند و ایرانچه‌ای سخن می‌گویند که برای ما فهما نیست.» اول فکر کردم شاید آن‌ها با لهجۀ مثلاً به قول تاجیک‌ها، تهرانی صحبت می‌کنند. وقتی دید من هنوز حیرانم، ادامه داد: «همان‌هایی که با زنجیر و کارد خودشان را زخم می‌زنند.» یک دستش را از روی فرمان برداشت و با آن حرکتی شبیه به زنجیرزنی انجام داد.

فیروز گفت: «هااااا… منظورش عزاداری بعضی شیعیان است.» گفتم: «این را فهمیدم، اما می‌گوید زبانشان فارسی نیست و به ایرانچه‌ای گپ می‌زنند. من این قسمتش را نفهمیدم!» پیاده شدیم و او رفت. به استاد عبدالوهاب که رسیدم، پیش از همه از داستان زبان ایرانچه‌ای پرسیدم و گفتم: «حتماً دربارۀ آن تحقیق شده است، اما من بار نخست است که می‌شنوم.»

گفت: «بله در سمرقند محله‌ای است به نام پنجاب که محلۀ ایرانی‌هاست. آن‌ها از ایرانیان آذری شیعه هستند که سال‌هاست ساکن سمرقندند و زبان خودشان را دارند که با ترکی ازبکی کاملاً فرق دارد. چون از ایران آمده‌اند، به آن ایرانچه، و زبانشان را ایرانچه‌ای می‌گویند؛ «چه» در اینجا پسوند نسبت است، مثل ایرانی. من همین‌قدر می‌دانم. خواهید شما را برم آنجا؟»

گفتم: «خیلی ممنون، مزاحم نمی‌شوم.» به دیگر احوالاتمان رسیدیم و بدرود کردیم.

غروب آمدیم هتل و من مشغول نوشتن همین یادداشت شدم. دقیقاً به همین‌جا که رسیدم، دلم طاقت نیاورد. به فیروز گفتم: «فیروز پا شو! پا شو بریم محلۀ پنجاب.» لباس پوشیدیم و یک تاکسی گرفتیم. راننده سه‌چهار بار پرسید: «کجای پنجاب کار دارید؟» و ما سه‌چهار بار جواب دادیم: «هیچ جایش. برویم ببینیم چه خبر است؟»

پشت یک چهارراه گفت: «پس از سوئیتفار (چراغ قرمز) پنجاب سر می‌شود.» خیابان‌ها سوت‌وکور بود. از رستوران حسین‌بابا گذشتیم و کنار مسجد قدیمی محله توقف کردیم و در آن تاریکی، عکس تاری گرفتم. در پیاده‌رو چراغی روشن بود. رفتیم آنجا. دو نفر داشتند نرده‌های داروخانه را رنگ می‌کردند، پرسیدم: «شما ایرانی‌هستید؟» گفتند: «نه! چه در کار؟»

گفتم: «پی ایرانی‌ها می‌گردم.»

با دست به رستوران آن طرف خیابان اشاره کرد و گفت: «اَنَه ایرانی‌ها!»

رفتم آن طرف خیابان و از نوجوانی که جلو در رستوران نیمه‌باز بود، پرسیدم: «شما ایرانی هستی؟» و یک چیزهایی گفتم که از نگاه هاج‌وواجش فهمیدم از حرف‌هایم هیچ سر در نیاورده. حتی فکر کنم کمی هم ترس برش داشت.

فیروز گفت: «یگان موی‌سفید هست که با او گپ زنیم؟»

ما را به داخل دعوت کرد و با دست کسی را نشان داد که در آشپزخانه کار می‌کرد. او هم با حیرت همین‌طور مات صحبت‌های من شده بود، برایش غریب بودم. وقتی که منتظر جوابش شدم، پرسید: «ششلیک می‌خواهی؟»

گفتم: «نه، فقط برایم با زبان ایرانچه‌ای حرف بزن. مثلاً با همین نوجوان حرف بزن تا من گوش کنم.» گفت: «این کس ایرانچه‌ای نمی‌داند.» گفتم: «مهم نیست، فقط حرف بزن با این دخترچه گپ زنیتان!» گفت: «باشد.» آمد حرف بزند که گفتم: «یک لحظه!» و پرسیدم: «اجازت هست از شما نواربرداری کنم؟»

گفت: «میلش!» (باشد)

قدری حرف زد و من با گوشی از او فیلم گرفتم. وقتی تمام شد، به او گفتم: «ساقول!» همین را بلد بودم و خداحافظی کردیم و برگشتیم.