اینک شب جدایی و مرگ دوباره‌ای!

این را می‌دانم که اعضای شورای فرهنگستان زبان و ادب فارسی، بیشتر به‌اعتبار کارهایی که کرده‌اند انتخاب می‌شوند تا کاری که قرار است انجام دهند. طبیعتاً بعضی کارهای بزرگ، عمری را طلب کرده است تا به سرانجام برسد که هزینه‌اش موی سپید این عزیزان است. اما برای من و همکارانم قسمت تلخ کار کردن در فرهنگستان زبان و ادب فارسی، به‌خصوص هم‌نشین بودن با اعضای پیوستۀ آن است که اگرچه از یک سو این اقبال را داشته‌ای تا در جمعی باشی که بر تو مقام استادی دارند و‌ در تخصص خود یگانۀ روزگار هستند، اما از سوی دیگر، با گذشت روزگار، به رسم طبیعت، این هم‌جواری به رفاقت و حتی صمیمیت می‌انجامد.

اکنون به نظر می‌رسد اینکه به جرم جوان‌تر بودن باید زودازود به سوگ دوستانت بنشینی مجازات منصفانه‌ای نیست و اگر هم باشد تلخ است.

دیدار دل‌فروز تو عمر دوباره بود

اینک شب جدایی و مرگ دوباره‌ای

گر نیست تاب سوختنت گرد ما مگرد

کآتش زند به گردن هستی شراره‌ای

(سایه)

در همین چند سال گذشته دکتر بهمن سرکاراتی، دکتر حمید فرزام، دکتر حسن حبیبی، استاد عبدالمحمد آیتی، دکتر قیصر امین‌پور، استاد ابوالحسن نجفی، دکتر محمد خوانساری، دکتر سلیم نیساری و اکنون دکتر یدالله ثمره… . مرگ در کمین همه است، اما گاه به خود می‌گویم کاش عضویت اعضای پیوسته در فرهنگستان مادام‌العمر نبود تا بلکه آخرش را نمی‌دیدیم. عمرشان دراز باد! اما خیلی زود می‌گویم چه فرقی دارد؟! سال‌ها در یک فضا، زیر یک سقف، پشت یک میز، بر سر یک سفره، در سفر و در حضر، محفل‌های فرهنگی و خانگی، برای ما تنها خاطره نیست، بلکه یک عمر زندگی است!

همکاران من گواهی می‌دهند که دکتر یدالله ثمره حتی اگر در دانشگاه یا در محفل‌های علمی دکتر ثمره بود، در جمع فرهنگستانی‌ها صمیمیتی یکرنگ داشت. در یک کلام، دکتر یدالله ثمره در فرهنگستان چنان بی‌تکلف بود که بیشتر شبیه یک دوست بود تا استادی در جمع دانش‌پژوهان.

به خاطر دارم آن وقت‌ها پیش از هر جلسهٔ شورا از من چند بیتی می‌خواست و من هر بار در راه بداهتاً چیزی می‌گفتم که دست خالی نباشم. چند تایی را به خاطر سپرده بود که گاه تکرار می‌کرد. بعد از شنیدن خبر درگذشتش این یکی را زیر لب زمزمه کردم:

ما رسیدیم جا به ما بدهید

بی بهانه بها به ما بدهید

اصل شیطان همیشه با ما هست!

نسخه‌ای از خدا به ما بدهید

روحش شاد!