بر دوستان رفته ز چه افسوس می‌خوریم

چهارشنبه، هشتم اسفندماه ۱۳۹۷، مراسم ترحیم استاد دکتر یدالله ثمره، عضو پیوستۀ فرهنگستان زبان و ادب فارسی، در محل فرهنگستان برگزار شد. در این مراسم دکتر ژاله آموزگار، عضو وابستۀ فرهنگستان زبان و ادب فارسی، متنی را در یادکرد زنده‌یاد دکتر ثمره قرائت کرد. آنچه در ادامه می‌آید متن کامل این سخنرانی است.

بر دوستان رفته ز چه افسوس می‌خوریم

ما خود مگر قرار اقامت نهاده‌ایم

من این بیت شعر را دو سه هفته پیش در بدرقۀ ابدی همکار عزیز دانشگاهی دیگری به زبان آوردم، ولی اکنون چنان سینه پردرد است که در پاسخ به خودم با صدای بلند می‌گویم: آری! بر دوستان رفته، افسوس می‌خوریم؛ چون جایشان خالی می‌شود و تا قرار اقامت را به هم بزنیم، درد دوریشان آزارمان می‌دهد.

ما دکتر ثمرۀ عزیز را از دست دادیم! آیا لازم است که به تفصیل شرح زندگی علمی و فرهنگی‌اش بپردازم که همگی درخشان است و افتخار کردنی و تقریباً همگان بدان واقف‌اند؟ اینکه خانوادۀ‌ فرهنگی‌اش زیربنای تحصیلات عالیۀ او شد؛ در محضر استادان نامدار دانشکدۀ ادبیات تلمذ کرد؛ با هزینۀ تحصیلی شاگردان اول به انگلیس رفت؛ رشتۀ ‌زبان‌شناسی را برگزید؛ رسالۀ دکتری‌اش را در زمینۀ آواشناسی نوشت و نخستین ایرانی فارغ‌التحصیل دکتری از دانشگاه لندن شد؛ در جوانی با لغت‌نامۀ دهخدا و فرهنگ معین همکاری کرد؛ در سازمان جغرافیایی کشور در طرح گردآوری گویش‌ها فرد مؤثری بود؛ آزمایشگاه زبان را در فرهنگستان دوم و سپس در دانشکدۀ ادبیات راه‌اندازی کرد؛ در طرح نمونه‌برداری از گویش‌های روستاهای ایران که با کمک وزارت جهاد کشاورزی انجام می‌شد همکاری داشت؛ عضو دائمی انجمن بین‌المللی آواشناسی بود؛ در سازمان استاندارد جهانی و در همکاری با ایزو موفق شد خط فارسی را مستقل از خط عربی معرفی کند؛ در طرح کاشت حلزونی گوش برای بهبود شنوایی ناشنوایان، تعیین میزان سنجش شنوایی بر عهدۀ او گذاشته شده بود؛ استاد و مدیر گروه زبان‌شناسی و پایه‌گذار انجمن زبان‌شناسی و نخستین رئیس آن شد؛ عضو فرهنگستان دوم و مدیر بخش گویش‌شناسی آن بود؛ و عضو محترم پیوستۀ فرهنگستان سوم؛ کتاب آواشناسی زبان‌ فارسی را تألیف کرد که به چاپ هفدهم یا هجدهم رسیده است؛ برای آموزش زبان فارسی به خارجیان مجموعۀ پنج‌جلدی آزفا را به نگارش در آورد که به اکثر زبان‌های زندۀ دنیا ترجمه شده است؛ کتاب زبان‌های خاموش را با همکاری خانم دکتر قریب ترجمه کرد؛ و مقاله‌ها‌ و دیگر کارها!

به همۀ این‌ها می‌توان افتخار کرد، اما من و شما دکتر ثمرۀ دیگری می‌شناسیم.

بیائید این سال‌های اخیر را که بیماری ناتوان و رنجورش کرد و سال‌های دردآوری هم برای او و هم برای نزدیکانش و دوستانش به وجود آورد از خاطر بزدائیم و او را آن‌چنان ببینیم که در حافظه‌های دوردستمان نقش بسته است. می‌خواهم چشم‌هایم را ببندم و به آن سال‌های دور و خوش برگردم.

این قافلۀ عمر عجب می‌گذرد…

همۀ استادان گروه زبان‌شناسی و فرهنگ و زبان‌های باستانی، پیش از آنکه انشعاب یابد، دور میز بزرگ دفتر گروه می‌نشستیم. خانوادۀ بزرگ و پراولادی بودیم. همدل و هم‌زبان، با شادی‌ها و غم‌های هم آشنا. هر از گاهی اختلافی پیش می‌آمد؛ یکی‌به‌دویی می‌شد، ولی همیشه یکی و غالباً دکتر ثمره، میانۀ کار را می‌گرفت و مسئله فیصله پیدا می‌کرد و دوباره خانواده گرم و صمیمی می‌شد.

از کلاس‌هایمان برمی‌گشتیم، چای می‌خوردیم، دربارۀ دانشجویان صحبت می‌کردیم و در آن میان، دکتر ثمره سربه‌سر همه می‌گذاشت و محیط کار را به محفلی صمیمانه تبدیل می‌کرد. دکتر ثمرۀ شاد، مهربان، خنده‌رو، خوش‌محضر، بی‌کینه و عاشق کار و دانشجو، که همه را مجذوب خود می‌ساخت.

کجایند این دوستان؟ کجایند این نازنینان که در حدود نیم قرنی با هم دمساز بودیم؟ یک‌به‌یک به سوگشان می‌نشینیم. نمی‌توانم بشمارم که فهرستی بلند بالاست. آیا تاوان خوشبختی‌های گذشته را این‌چنین پس می‌دهیم؟

من چشم‌هایم را می‌بندم، دکتر ثمره‌ای را می‌بینم فعال، کاری، وظیفه‌شناس و وقت‌شناس که همچون چراغی در میان استادان و دانشجویانش در دانشکدۀ ادبیات دانشگاه تهران می‌درخشید.

دکتر ثمره‌ای را می‌بینم که وقتی به او گفتند آماده‌ای کتابی برای آموزش زبان فارسی به خارجیان بنویسی، بله گفت و پشت میزش نشست و نوشت و نوشت و تا پنج جلد کتاب را به انجام نرساند آرام نگرفت. خودش می‌گفت سلامتی کمر و پایش را پشت این میز گذاشت.

دکتر ثمره‌ای را می‌بینم که وقتی دکتر باطنی، ناگهانی و ناخواسته، بازنشسته شد و قید همه چیز را زده بود، دکتر ثمره آرام و بی‌سروصدا، بدون اینکه که به کسی بگوید، طبقه طبقۀ سازمان مرکزی دانشگاه و ادارات بازنشستگی را طی کرد، از این اتاق به آن اتاق رفت و آرام نگرفت تا حکم و حقوق بازنشستگی دوستش را به دستش داد و منتظر تشکری هم نشد.

من دکتر ثمره‌ای را می‌بینم که وقتی یکی از دانشجویان برجسته ـ که اکنون استاد برجسته‌ای است ـ عازم جبهه بود، تا پای اتوبوس رفت، پیشانی او را بوسید و گفت در انتظارت هستیم، سالم برگرد.

من دکتر ثمرۀ بی‌عقده‌ای را می‌بینم که چون استعداد درخشان دانشجویی را در زمینۀ مسائل آوایی زبان کشف کرد، در برابر همۀ مخالفت‌ها ایستادگی به خرج داد تا او را هیئت علمی گروه و جانشین خود کرد. او اکنون یکی از استادان سرشناس دانشکدۀ ادبیات است.

من دکتر ثمرۀ دلسوزی را می‌بینم که چنان غم دانشجویانش را داشت که وقتی یکی از آن‌ها ـ که بسیار مورد علاقه‌اش بود و اکنون عضو هیئت علمی شناخته‌شده‌ای است ـ بیمار شد، مدت‌ها بیماری‌اش را از دکتر ثمره پنهان کرد، می‌گفت می‌دانم که اگر بداند بسیار رنج خواهد برد. او تحمل این غم را ندارد.

من دکتر ثمرۀ خوش‌حافظه‌ای را می‌بینم که خطی خوش داشت، فصیح می‌نوشت، هم با شعر کهن دمساز بود و هم شعر نوپردازان را به خاطر می‌سپرد، حافظه‌ای بی‌نظیر داشت، قصیدۀ بلندبالایی را یک بار می‌شنید و به خاطر می‌سپرد و بلافاصله بازگو می‌کرد. غالباً که دور هم جمع می‌شدیم شعر معروف سیمین بهبهانی را از آغاز تا پایان از حفظ می‌خواند: دوباره می‌سازمت وطن… .

من دکتر ثمره‌ای را می‌بینم که در محافلمان تمام ساقی‌نامه را با لحنی خوش و بی لکنت و خوش‌آوا می‌خواند و همه را در حالتی و سکوتی عرفانی فرومی‌برد.

من دکتر ثمره‌ای را می‌بینم که خدمتگزار زبان فارسی، عاشق ایران و عاشق فرهنگ ایرانی‌ بود.

من دکتر ثمره‌ای را می‌بینم در کسوت یک معلم واقعی، دقیق، وظیفه‌شناس، هرگز از کلاس‌هایش غیبت نمی‌کرد. کارش را جدّی می‌گرفت. شاهد بودم ساعت‌ها زمان می‌گذاشت تا سؤال امتحانی طرح کند و با چنان دقتی اوراق را تصحیح می‌کرد که گویی با کمترین اشتباه او دنیا به هم می‌خورد و با همۀ لطفی که به دانشجویان داشت، در نمره دادن، به اخلاق معلمی خود سخت پای‌بند بود.

چنان به کار دانشگاه و تدریس دلبسته بود که در گفتگویی که با یکی از زبان‌شناسان کرده بوده آرزو کرده بود که در راه دانشگاه بیفتد و بمیرد، نه بر اثر بیماری و در بستر.

من دکتر ثمره‌ای را می‌بینم که با همۀ توانش گروه زبان‌شناسی را استقلال ‌بخشید و برنامه‌های منظمی ریخت و گرچه از ما جدا شد، ولی در کنار هم ماندیم.

او پدر زبان‌شناسی لقب گرفت، چون همه دانشجویانش را، دختر و پسر، پدرانه دوست داشت. او تنها معلم آواشناسی و واج‌شناسی نبود؛ او درد دانشجویانش را می‌فهمید، پای درد دل‌هایشان می‌نشست و اگر کاری از او دربارۀ آن‌ها برمی‌آمد دریغ نداشت.

من دکتر ثمره‌ای را می‌بینم با روحی بسیار زلال، که هرگز کینه‌ای از کسی به دل نمی‌گرفت، سعی می‌کرد کسی را نیازارد و نرنجاند و اگر به‌ندرت خشم می‌گرفت و از کوره به‌درمی‌رفت، بلافاصله پشیمان می‌شد و به دلجویی می‌پرداخت.

می‌دانم که همۀ شما می‌توانید چشم‌هایتان را ببندید، در گذشته‌ای نه‌چندان دور دکتر ثمره‌ای را ببینید با هزاران سجایای اخلاقی.

غم بزرگی بر دل نشسته است. ما این غم بزرگ را با خانوادۀ او و همسر مهربانش که تا آخرین لحظات از هیچ‌گونه توجه و مراقبتی دریغ نکرد، با اعضای پیوستۀ محترم فرهنگستان زبان و ادب فارسی، با استادان و همکاران دانشگاهی و دانشجویان سابقش تقسیم می‌کنیم.

ما روز دوشنبه او را به‌سوی منزلگه ابدی‌اش بدرقه کردیم. ما جسم او را به خاک سپردیم، ولی آنچه هرگز بدرقه‌اش نخواهیم کرد، یاد او، لبخند شیرین او، سخنان دلنواز او و محبّت‌های او و انسانیّت اوست.

روانش شاد