گفت‌وگو با مؤلفان کتاب‌های درسی: دکتر سلیم نیساری

تنظیم مصاحبه: گیتی قریب

 خبرنامۀ گروه آموزش زبان و ادبیات فارسی فرهنگستان بخشی دارد با عنوان «گفت‌وگو با مؤلفان کتاب‌های درسی» که در هر شمارۀ آن به چاپ می‌رسد. دوازدهمین شمارۀ این خبرنامه به گفت‌وگو با شادروان استاد دکتر سلیم نیساری، عضو پیوستۀ فقید فرهنگستان زبان و ادب فارسی و از پیش‌کسوتان حوزۀ تألیف کتاب‌های درسی مدارس در مقطع ابتدایی، اختصاص داشت. آنچه در ادامه آمده است متن کامل این گفت‌وگو، به نقل از خبرنامۀ گروه آموزش زبان و ادبیات فرهنگستان است.

متولد ۲۱ آذرماه سال ۱۲۹۹ در تبریز هستم. تحصیلات ابتدایی را در مدرسۀ «رشدیه» گذراندم. پدرم بعد از تحصیل در دانش‌سرای مقدماتی، دیگر یک شاهی هم خرج تحصیل من نکرد و مابقی تحصیلاتم را با راتبه (بورس) گذراندم. در سال ۱۳۲۱ در رشتۀ ادبیات فارسی و علوم تربیتی لیسانس گرفتم. کار من ادبیات بود ولی با راتبه‌ای که از شورای فرهنگی گرفتم در سال ۱۳۲۹ به انگلستان (دانشگاه لندن) رفتم و در رشتۀ علوم تربیتی فوق‌لیسانس گرفتم و پس‌ازآن از دانشگاه ایندیانای آمریکا در رشتۀ علوم تربیتی و زبان‌شناسی (۱۳۳۱-۱۳۳۳) دکتری گرفتم. بعد که به ایران آمدم در دانش‌سرای عالی استخدام شدم و در سال ۱۳۴۴-۱۳۴۵ به دانشگاه تهران منتقل شدم.

در مهرماه سال ۱۳۰۶ وقتی می‌دیدم که بچه‌های همسایه‌ها کیف به دست به مدرسه می‌روند خیلی دلم می‌خواست من هم به مدرسه بروم. به پدرم که می‌گفتم من هم می‎خواهم به مدرسه بروم می‌گفت باید ۷ سالت تمام شود و به‌خاطر سه ماه اجازه نمی‌داد. تا اینکه یک روز جمعه، در مهرماه همان سال، مادرم سماور را گذاشته بود جلوی پنجره و روی شیشه را بخار گرفته بود. من شعری خوش‌خط را که مال پدرم بود پشت پنجره گذاشتم و کلمات آن را تقلید کردم، بدون اینکه بدانم کلمات آن چه هستند. پدرم آمد و چشمش خورد به نوشتۀ روی بخار، مادرم بود و من. مادرم سواد نداشت، من هم که مدرسه نرفته بودم، پرسید این‌ها را چه کسی نوشته است؟ مادرم اشاره کرد که من نوشتم. گفت تو چطور نوشتی؟ من هم توضیح دادم. گفت فردا می‌رویم مدرسه.

میرزا عبدالستار در مدرسۀ «رشدیه» سال‌ها آموزگار کلاس اول بود. جوانی به اسم مجید خان معاونش بود که گاهی به‌جای میرزا عبدالستار درس می‌داد. من را بعد از چند هفته بردند کلاس اول. کتاب درسی «اخلاق مصوّر» بود. سی‌چهل صفحۀ آن را بچه‌ها خوانده بودند. من از آنجا به بعدش را با بچه‎ها همراه شدم. مجید خان، یک روز شعری را به ما درس می‌داد. رسید به این بیت

گنگ شود راهنما کور را

کور کشد اعرج رنجور را

مجید خان معنی کلمۀ «اعرج» را نمی‌دانست چیست. گفت بچه‌ها این مطابق سواد شما نیست و برای شما سنگین است، شما بعد از اینکه رفتید کلاس‌های بالاتر معنی آن را می‌فهمید. به‌هرحال، ما شعر را خواندیم، بدون اینکه بفهمیم معنی کلمۀ «اعرج» چیست! در فروردین‌ماه همین سال پدرم معاون فرهنگی اردبیل شد و به اردبیل رفتیم. تا ششم ابتدایی در اردبیل بودم. بعد دوباره به «رشدیه» آمدم. سال ۱۳۱۷ دیپلم دانش‌سرای مقدماتی تبریز را گرفتم.

در آن زمان که شما تحصیل می‌کردید، بحث دوزبانگی در آنجا مطرح بوده است. آیا معلمان شما در آن زمان، در اردبیل، به زبان ترکی تدریس میکردند یا به زبان فارسی؟

آموزگاران دستوراتی که می‎دادند، حرف که می‎زدند و تکلیف که می‌دادند به زبان ترکی بود برای اینکه بهتر بفهمیم، ولی متنی که می‎خواندیم به فارسی بود.

شما آموزش به این روش را مفید می‌دانید یا مضر؛ اینکه معلم به ترکی تدریس کند باعث نمیشود تا زبان دانشآموز فارسی نشود؟

شما حتماً می‎دانید که در کتاب‌های روان‌شناسی و تربیتی نوشته‎اند که از سن هفت تا حدود سیزده‌سالگی مرحلۀ دوزبانه بودن است. مشکلی ندارد و گاهی هم خالی از تفنن نیست، اما تئوری‌ها متنوع است. عده‌ای معتقد هستند که در آذربایجان بهتر است یک یا دو سال به‌صورت پیش‌دبستانی باشد و بیشتر تدریس به‌صورت شفاهی و حرف زدن باشد و نه اصرار به کتاب خواندن تا بچه‌ها با زبان و گفتمان فارسی بیشتر آشنا شوند.

یعنی در آنجا علی‌رغم این مسائل، بچه‌ها وقتی دورۀ ابتدایی را تمام می‌کردند، به زبان فارسی هم تسلط داشتند؟

بله، آنجا معلمان خوبی داشتیم. بعضی از معلمان ما، مثل آقای کاظم رجبی، سر کلاس با ما به فارسی حرف می‌زدند. ما در بازی به ترکی حرف می‌زدیم، حتی عده‌ای را مأمور کرده بودند تا در آنجا هم به فارسی حرف بزنیم. در زمان رضاشاه تعصبی در کار بود که در آن مناطق هم باید فارسی را یاد بگیرند. عجیب است، رضاشاه دستور داده بود در تمام شهرهای آذربایجان در مدرسه‌های شبانه‌روزی، مثل دانش‌سرای مقدماتی، از شصت دانش‌آموزی که قبول می‌کنند سی نفر فارسی‌زبان و سی نفر ترک‌زبان باشند تا باعث شود دانش‌آموزان ترک‌زبان، زبان فارسی را یاد بگیرند. نتیجه‌اش این شد که سی نفر فارسی‌زبان در مدت دو سالی که آنجا بودند زبان ترکی یاد گرفتند.

رابطۀ شما با دکتر علی‌اکبر سیاسی، وزیر فرهنگ، چطور بود؟

دکتر علی‌اکبر سیاسی سال سوم استاد روان‌شناسی من بود. روان‌شناسی پرورشی درس می‌داد. برای اینکه حق معلمی داشته باشیم و بعد از لیسانس معلم شویم، ‌بایستی ۹ واحد علوم تربیتی می‌خواندیم. کلاس دکتر علی‌اکبر سیاسی در سالن شمارۀ ۱۰ دانش‌سرای عالی بود، سالن بزرگی بود و هفتاد دانشجو در آنجا جمع می‌شدند. من مبصر کلاس بودم. حالا چه کسی من را انتخاب کرده بود یادم نیست. دکتر علی‌اکبر سیاسی در هر جلسه صورت غایب‌ها را از من می‌پرسید. من آن تعداد را نمی‌توانستم حاضر و غایب بکنم، چون هر اسمی را که می‌خواندم اگر نبود بغل‌دستی او بیخود می‌گفت حاضر. دکتر علی‌اکبر سیاسی دستور داد که همۀ آن هفتاد نفر همیشه باید بر روی صندلی مخصوص خودشان بنشینند، درنتیجه پنج دقیقه قبل از اینکه دکتر علی‌اکبر سیاسی بیاید من با یک نگاه اسامی غایب‌ها را می‌نوشتم و به ایشان می‌دادم.

روز اول مهر ۱۳۲۱ لیسانس گرفتم و همان روز به وزارت فرهنگ رفتم. تعهد ما این بود که باید به مدت پنج سال در یکی از شهرستان‌ها خدمت می‌کردیم. نمی‌خواستم به کارگزینی بروم، برای اینکه می‌دانستم تا به آنجا بروم رئیس کارگزینی یادداشتی می‌نویسد که ایشان را بفرستید به مراغه یا به شهرستان دیگری یا حداکثر تبریز. درست در همان موقع دکتر علی‌اکبر سیاسی از اتومبیل پیاده شد. فاصلۀ کمی بود. سریع رفتم و سلام کردم. او هم احوال‌پرسی کرد و به‌ظاهر تبریکی گفت که لیسانس گرفتی و همان‌طور که حرف می‌زدیم من پشت سرش رفتم. رفتیم تا اتاق وزیر. از من پرسید کجا می‌خواهی بروی؟ گفت: نمی‌خواهی با من کار کنی؟ من درست نفهمیدم و گفتم جناب وزیر هر جا باشد ما زیردستشان هستیم. مستخدمش را صدا کرد و اتاق منشی را نشان داد و من از همان زمان شدم منشی مخصوص وزیر فرهنگ. یک سال بعد شدم معاون. چهار سال بعد دکتر علی شایگان حکم رفتن من را به دفتر وزارت صادر کرد و هفت وزیر من را در آن پست نگه داشتند.

شما از چه سالی معلم شدید و وارد فرهنگ شدید؟

در زمانی که دکتر منوچهر اقبال وزیر فرهنگ بود مرتب به وزارت فرهنگ نامه می‌نوشتند و از کتاب‌های ابتدایی ایراد می‌گرفتند. آقایی بود که می‌گفت من در پنج ساعت به بزرگ‌سالان خواندن و نوشتن یاد می‌دهم. این‌ها باعث شد تا وزارت فرهنگ اعلام کند که هرکس مدعی ارائۀ روش جدیدی در تدریس سال اول برای بی‌سوادان است بیاید و گزارش بدهد. هشت نفر انتخاب شدند. دکتر محمدباقر هوشیار که معلم من هم بود آمده بود و انتخاب شده بود. جلسه‌ای گذاشتند و گفتند ما می‌خواهیم کلاسی آموزشی درست کنیم. هرکدام از شما شصت جلسه درس بدهید. بچه‌ها هم شرایط خاصی داشته باشند، مثلاً در خانوادۀ فارسی‌زبان نباشند، قبلاً درس نخوانده باشند و از اول شروع کرده باشند. هرکس با هر روشی که می‌خواهد درس بدهد. بعد از شصت جلسه دو بازرس، دو استاد دانشگاه، می‌آیند و امتحان می‌گیرند. یادم است که دکتر جلالی و دکتر بیژن بودند. رونوشت گزارشی را که آن‌ها دادند هنوز دارم. گزارشی که استادان از روش تدریس من دادند باعث شد تا وزارت فرهنگ کتاب من را (دارا و سارا) چاپ کند و این اولین کتابی بود که در سال ۱۳۲۸ رنگی چاپ شد. فکر رنگی بودن تصاویر کتاب متأثر از دیدن کتاب‌های خارجی بود. طبیعی است که اگر تصاویر کتاب رنگی باشد توجه بچه‌ را جلب می‌کند.

دکتر محمدباقر هوشیار به روش خودش درس را گفته بود. روش تلخیص، مثلاً (ن) را می‌نوشت و می‌گفت دمش را پاک می‌کنید و سرش می‌ماند. او در نوشته‌ها، «قسطنطنیه» را مثال می‌زد (ق) بزرگ (س) بزرگ و می‌گفت دمش را قطع بکنید می‌شود «قسطنطنیه». چهار نفر قبول شدند: دکتر محمدباقر هوشیار، شمس‌الدین رشدیه، یک آقایی که الان اسمش یادم نیست و من.

در آن شصت جلسه کلاس سی دانش‌آموز داشتم و رفتارم با آن‌ها طوری بود که به من علاقه داشتند. یادم می‌آید روزی کنار تخته با دانش‌آموزی ایستاده بودم. دستم را بردم بالا که روی تخته بنویسم. تا دستم را بردم بالا ترسید. از بس معلم‌ها بچه‌ها را می‌زدند. این‌ها با روش من و برخورد اخلاقی من متفاوت بود. وقتی درس تمام می‌شد هر سی نفر از مدرسه با من می‌آمدند و کوشش می‌کردند دست من را بگیرند. هرکدام یک انگشت من را می‌گرفتند. باهم می‌آمدیم و من سوار اتوبوس می‌شدم تا بیایم خیابان اکباتان که در آنجا مشغول کار اداری بودم. تا سوار اتوبوس می‌شدم هر سی دانش‌آموز با من سوار می‌شدند. مسافران از من می‌پرسیدند که این بچه‌ها چرا دنبال شما هستند؟ وقتی می‌گفتم معلمشان هستم تعجب می‌کردند که معلم چقدر می‌تواند نفوذ اخلاقی مثبت داشته باشد.

قبل از سال ۱۳۲۸ بچه‌ها چه کتابی می‌خواندند؟

کتابی بود که جبار باغچه‌بان نوشته بود. بابا آب داد. بابا نان داد. جبار باغچه‌بان معلم ناشنوایان بود. کتاب او تقریباً بدون ایراد بود و می‌شود گفت خدمتی کرد.

از سال ۱۳۲۸ تا چه سالی کتاب شما در مدارس تدریس می‌شد؟

یکی از کارهای بسیار تأسف‌آور وزارت فرهنگ این بود که باوجود تأیید کتاب در چندین شورای کتاب درسی و غیره گفتند کتاب نیساری جنبۀ آزمایشی دارد. دکتر بیژن نوشته بود به عقیدۀ من بزرگ‌ترین مأموریتی که می‌توانید به نیساری بدهید این است که او را مأمور کنید با روش ابداعی خود به دانش‌آموزان ترک‌زبان کمک کند زبان فارسی را یاد بگیرند. چون در گزارشم نوشته بودم که در کتاب اول بیشتر از کلمات مشترک استفاده کرده‌ام؛ کلماتی مانند پنجره و میز که در زبان ترکی هم به آن‌ها پنجره و میز می‌گویند. آن‌ها خیلی خوششان آمده بود. کتاب من در وزارت فرهنگ چاپ و در آذربایجان توزیع شد.

سال بعد آقای محمد وحید که کفیل وزارت فرهنگ شده بود، برای سرکشی به آذربایجان و تبریز رفته بود. زمانی که برگشتند یادداشتی با خط خودشان برای من نوشتند. آن یادداشت را هنوز دارم. نوشته بودند در مسافرت تبریز، من از چندین کلاس اول بازدید کردم. همۀ آموزگاران از کتاب شما ابراز رضایت می‌کردند و امیدوارم همیشه موفق باشید.

در سال ۱۳۲۹ به لندن رفتم. با همۀ این احوال در سال تحصیلی ۲۹-۳۰ هم این کتاب تدریس شد. در سال تحصیلی ۳۰-۳۱ دوباره از مناطق ترک‌زبان این کتاب را می‌خواستند. رئیس ادارۀ نگارش از مدیر کل فنی که محسن حداد بود پرسیده بود که آیا کتاب نیساری را باید چاپ کنیم و بفرستیم؟ او گفته بود در شورای کتاب‌های درسی فقط برای سال ۲۹-۳۰ دستور چاپ کتاب صادر شده و گفته نشده که در سال‌های بعد هم باید این کتاب را بخوانند. به‌این‌ترتیب تدریس کتاب من تمام شد.

در سال تحصیلی ۲۹-۳۰ اجازه داده بودند تا در هر شهرستانی که رئیس فرهنگش فکر می‌کرد با کتاب نیساری می‌توان بهتر زبان فارسی را یاد داد از این کتاب استفاده کنند. برایم عجیب بود وقتی متوجه شدم رئیس فرهنگ آبادان این کتاب را انتخاب کرده بود. درواقع آن زمان دوره‌ای بود که کتاب‌ها هنوز در تمام ایران یک‌دست نشده بود. در هرکجا هر کتابی را که مناسب تشخیص می‌دادند انتخاب می‌کردند و می‌خواندند.

از سال ۱۳۳۰ به بعد کتاب نیساری چه سرنوشتی پیدا کرد؟

سال ۱۳۳۳ تحصیلاتم تمام شد و از آمریکا به ایران آمدم. به وزارت فرهنگ رفتم تا ببینم پروندۀ کتابم به کجا رسیده است؛ چون وزارت فرهنگ مرتباً از آموزگاران نظر می‌خواست تا عیب و اشکال کتاب در ضمن تدریس معلوم شود. وزارت فرهنگ اختیار چاپ را به ناشری داده بود تا کتاب را چاپ کند و به تبریز بفرستد. آن کتاب را پیدا کردم؛ گریه‌آور بود. جلد اصلی کتاب دارا و سارا و دوروبرش هم نقاشی خیلی قشنگی بود. متن کتاب هم دورنگ بود و تضاد را به‌خوبی نشان می‌داد، اما ناشر جدید، رنگ‌های جلد را حذف کرده و کتاب را هم که قرار بود رنگی باشد، با یک‌رنگ بی‌رمق که معلوم نبود قهوه‌ای است یا نارنجی چاپ کرده بود. از همه بدتر برای اینکه ارزان‌تر تمام بشود ده صفحه راهنمای تدریس برای معلم را نیز همراه کتاب چاپ کرده بود، درصورتی‌که راهنمای معلم باید جدا می‌بود. من از کار آقای مدیر کل فنی بیشتر خوشحال شدم که اجازه نداد این کتاب با اسم من تدریس شود.

تا سال ۱۳۲۸ کتابی نداشتیم که دو قهرمان داشته باشد. اولین بار شما دو قهرمان نمادین در کتاب گذاشتید. انتخاب دارا و سارا بر چه اساسی بود؟

در کتاب آقای جبار باغچه‌بان در هر قصه‌ای شخصیتی با یک اسم وجود دارد. قصه که عوض می‌شود شخصیت نیز تغییر می‌کند. قصه بدین‌صورت است که مثلاً دختر توپ‌بازی می‌کند و پسر کار دیگری می‌کند. اولین بار در این کتاب بود که از اول تا آخر دو شخصیت با دو اسم خاص وجود دارند. دارا و سارا اسامی‌ای هستند که هر دو ‌ریشۀ ایرانی دارند؛ هم ساده هستند و هم صمیمی و این خیلی به یادگیری کمک می‌کند. یادم نمی‌آید که من این دو اسم را باهم در جایی دیده باشم. دارا در کتاب‌های اول بود، چون نوشتن آن‌ آسان بود و من سارا را هم به این دلیل اضافه کردم که مصوت‌های بلند داشت و نوشتنش هم ساده بود.

نظر معلمان نسبت به کتاب شما چه بود؟

خیلی مثبت بود، البته چیزهایی هم نوشته بودند که من آن‌ها را نگه داشته‌ام.

شما در کتاب خطی را به کار بردید و نامش را خط «نوآموز» گذاشتید. کمی راجع به ویژگی‌های این خط توضیح دهید.

خطی که به کار بردم نه نسخ بود و نه نستعلیق. من اسم آن را خط «نو‌آموز» گذاشتم. دلیلش هم این بود که وقتی شما برای مثال می‌نویسید (خرد) یا (نخ) صورت (خ) در خط تحریری تغییر می‌کند، اما در این خط «نوآموز» شکل حروف هیچ تغییری پیدا نمی‌کرد.

روش تدریس یا کل به جزء است یا جزء به کل، یا هجاآموزی است یا حرف‌آموزی. روش شما در این کتاب چطور بود؟

من بیشتر ‌بر هجا تکیه می‌کردم. برخلاف جبار باغچه‌بان که بیشتر بر تلفظ حروف تکیه می‌کرد. صامت‌ها را تنها نمی‌شد تلفظ کرد، بنابراین من آن را با مصوت همراه می‌کردم و برای مثال (د) را می‌گفتم (دا). درواقع حروف را به‌صورت هجا تدریس می‌کردم، ولی به بچه‌ها نمی‌گفتم این هجاست یا یک بخش است، هجاهایی مانند دا ــ را، سا ــ را، دا ــ نا. درواقع این روش نه کلی به شمار می‌آید نه جزئی، بلکه روشی بین این دو می‌تواند باشد.

بحث دیگری که شما در کتابتان دارید این است که اعداد را هم آنجا یاد می‌دهید، آیا اعتقاد دارید که این دو باید باهم یاد گرفته شوند؟

آن موقع در کلاس اول برای درس ریاضی معلم جدایی وجود نداشت که کارش یاددادن حساب باشد. این کار معلم سال اول بود که در ضمن خواندن و نوشتن عدد را هم یاد بدهد، بنابراین من هم یادگیری اعداد را آوردم، اما برای یادگیری جمع و تفریق اصرار چندانی نداشتم.

یکی دیگر از کارهای مهمی که شما انجام دادید رسم خط زمینه در کتاب‌های درسی و تختۀ کلاس بود. کمی راجع به آن توضیح دهید.

در همان شصت جلسه‌ای که درس دادم به دانش‌آموزان می‌گفتم این را که من روی تخته می‌نویسم شما روی کاغذ بنویسید. کاغذهایی که بچه‌ها در آن موقع می‌خریدند ورق بزرگ و خط‌‌کشی‌شده‌ای بود. عجیب است باوجوداینکه کاغذ خط‌کشی داشت، بچه‌ها تخته را نگاه می‌کردند و آنجا خطی نمی‌دیدند و ناخودآگاه می‌آمدند به سطر پایین. درنتیجه نوشته‌ها کج می‌شد. یک هفته یا ده روز بیشتر نگذشته بود که من متوجه این اشکال شدم. از مدیر مدرسه خواهش کردم و نقاش آوردند و تخته را خط‌کشی کردیم با رنگ زردی که مزاحم نوشتن نباشد. وقتی آنجا روی آن خط‌ها می‌نوشتم حروف کنترل می‌شد. به بچه‌ها می‌گفتم شما در کاغذتان روی خطی بنویسید که می‌بینید، بدین ترتیب از آن موقع استفاده از خط زمینه شروع شد.

کمی راجع به تألیف‌های دیگری که انجام داده‌اید توضیح دهید.

وقتی به گذشته فکر می‌کنم و می‌خواهم کاروبارم را جمع‌وجور کنم، چشمم می‌افتد به بررسی انتقادی کتاب اول ابتدایی که اکنون داخل چمدان است. تاریخچۀ صدسالۀ کتاب اول را که می‌نوشتم رونوشت صفحاتی از آن را در دانشکدۀ علوم تربیتی توزیع کردم؛ مثلاً قضیۀ هجی‌کردن یا شکل حروف را. در این کتاب که با دید انتقادی و مقایسه‌ای نوشته شده معلوم ‌شده که هر قدم مثبتی را چه کسی برداشته و مبتکرش چه کسی بوده است. الان خیال می‌کنند هرچه دربارۀ الفبا وجود دارد مرحوم جبار باغچه‌بان گفته است. پیش‌نویس این کتاب در حدود ۱۵۰ صفحه است. برای کسانی که می‌خواهند با دیدی کنجکاوانه به این موضوع نگاه کنند و بدانند چطور به اینجا رسیده، خوب است.

کتاب دیگری دارید با عنوان انشاء. چه انگیزه‌ای باعث شد تا این کتاب را بنویسید؟

خدا رحمت کند خانم زهرا خانلری را. ایشان دیده بود در گزارشی که رؤسای هیئت ممتحنۀ دبیرستان «نوربخش» داده بودند یکی از درس‌هایی که شاگردان نمرۀ بد گرفتند درس انشاء است و همه از این موضوع اظهار تأسف کرده بودند، من در سال اول که به دانشکده وارد شدم محمد معین، پرویز ناتل خانلری، ذبیح‌الله صفا، زهرا کیا (خانلری) و شمس‌الملوک مصاحب، همه دورۀ دکتری بودند. من هم با آن‌ها سلام و علیک داشتم و می‌شناختمشان. آن موقع زهرا خانلری از من دعوت کرد تا بروم و درس انشاء بدهم. درواقع انشای یکی از شاگردان من که موجود است انگیزۀ نوشتن این کتاب شد. نوشته بود که سال تحصیلی شروع شد و ما معلم انشاء نداشتیم و گفته بود امروز خانم ناظم مدرسه همراه با یک آقایی آمد و خیلی از ایشان تعریف و توصیف ‌کرد و گفت ایشان معلم انشای شماست.

کتاب دیگری دارید، آموزش هنرهای زبان. لطفاً کمی دربارۀ آن توضیح دهید؟

کتاب آموزش هنرهای زبان از تقریرات من است. البته از رسالۀ دکتری‌ام هم مطالبی در آنجا هست. عنوان «هنرهای زبان»(language arts)  را از استاد راهنمای رسالۀ دکتری‌ام در آمریکا اقتباس کردم. او رئیس انجمن آموزش زبان بود.

شما شخصیتی هستید که دو چهرۀ علمی دارید؛ یکی در حوزۀ آموزش‌وپرورش و آموزش مسائل زبان و علوم تربیتی، یکی هم در حافظ‌شناسی. شاید بیشتر شما را حافظ‌شناس بدانند. چه شد که وارد عرصۀ حافظ‌شناسی شدید؟

پدرم آدمی استثنائی بود. او خیلی خشن بود. چوب خیزرانی هم داشت که گاهی من را با آن می‌زد. البته من بچۀ خیلی شیطان و مزاحمی نبودم، ولی پدرم انتظارش خیلی بیشتر از این حرف‌ها بود. چون او معاون فرهنگ بود همیشه از حُسن خط می‌گفت «در حُسن خط بکوش که انسان را نیکو پیرایه‌ای است». ساز می‌زد و شعر حافظ را با آواز می‌خواند. یک جلد کتاب حافظ با خطی خیلی خوش‌ و با تذهیب هم در منزل بود. آن را باز می‌کرد و می‌گفت صائب چه خوب گفته است که «بهتر از خواندن بوَد، دیدن خط استاد را». در زمان او دیپلم نبود. هرکسی می‌خواست در اداره‌ای استخدام شود باید خطش را نشان می‌داد. آن زمان خط مثل دیپلم بود. پدر کتاب حافظ را باز می‌کرد و می‌داد دست من و فوراً یک دستمالی برمی‌داشت و می‌گذاشت جلوی دهان من و از پشت گره می‌زد و می‌گفت نیم ساعت این خط‌ها را تماشا کن. روزی من ناراحت شدم و گفتم پدر می‌خواهم ببینم چرا انسان باید کتاب حافظ را با پوزه‌بند بخواند؟ گفت پسر مگر تابه‌حال متوجه نشدی؟ این کتاب خطی است. ممکن است تو ناغافل عطسه یا سرفه ‌کنی و این کتاب خطی خراب ‌شود. برای احتیاط است.

از آنجا سروکارمان با حافظ افتاد. بعدها وقتی به مؤسسۀ فرهنگی منطقه‌ای آمدم هیئت‌مدیرۀ آنجا تصمیم گرفتند برای نشان دادن فرهنگ مناطق و ایجاد فرهنگ مشترک، آثار شعرای بزرگ را به‌صورت کتاب‌های جیبی چاپ کنند. به من مأموریت دادند که از میان شعرا انتخاب کنم. من اول امیر خسرو دهلوی را انتخاب کردم که متعلق به دورترین نقطه‌ای بود که از مرکز زبان فارسی وجود داشت و او در آنجا به فارسی شعر گفته بود. بعد سعدی و سپس حافظ را انتخاب کردم. پنجاه غزل را انتخاب کردم و آن را در کتابی چاپ کردیم. وقتی این کتاب را چاپ کردم خیلی از دوستان که خودشان استاد ادبیات بودند و اهل‌فن به من می‌گفتند این کار صحیح نیست، شعر حافظ را نباید انتخاب کرد؛ اما این باعث نشد که من غزل‌های حافظ را چاپ نکنم. کتاب آخر من تبصره‌ای بر غزلیات حافظ است که فرهنگستان چاپ کرده و واقعاً خواندنی است.

در پایان اگر نکته‌ای جاافتاده و یا سخن خاصی دارید بفرمایید.

امیدوارم با توضیحاتی که دادم شما را در مسیر تهیۀ پیشینۀ تألیف کتاب‌های درسی راهنمایی کرده باشم.

منبع: خبرنامۀ گروه آموزش زبان و ادبیات فارسی، شمارۀ ۱۲، مرداد ۱۳۹۴، ص ۶-۹